گل پسرم گل پسرم ، تا این لحظه: 12 سال و 25 روز سن داره
ازدواج منو بابایی ازدواج منو بابایی ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

متولد ماهِ مــــهر...

32 هفته و 1روز

سلام پسر قشنگم خوبی قند عسلم؟ امروز وارد هفته 33 شدیم و روز به روز به روز اومندت نزدیک میشیم الان ساعت16:55دقیقه است.بابایی نیم ساعت پیش با دوستاش رفت شمال منو پسرم یه بار دیگه تنها شدیدم چاره ای نیست پسرم.بابایی که گناهی نکرده دلش میخواست با دوستاش بره سفر ماهم چیزی نگفتیم انشالله بهشون خوش بگذره و صحیح و سالم برگرده پیشمون این دفعه  به خودم قول دادم که گریه نکنم ولی نشد...یعنی نتونستم هرچی سعی کردم بابا که رفت به زور اشکامو تو چشمام نگه داشته بودم.چند ددقیقه ای رفتیم پایین و زود اومدم بالا. جای خالی بابا اشکمو جاری کرد... دعا کن بابا صحیح و سالم برگرده پیشمون پسرم. هفته ی پیش یادم نیست که چطوری گذ...
29 مرداد 1393

31 هفته و 1 روز(ماه هشتم)

سلام امیرعلیِ شیرینم خوبی عزیزِ مادر؟ امروز به حساب هفته ای بارداری 31هفته و 1روزه که با هم هستیم یعنی 8روزه که وارد ماه هشتم شدیم. ولی به حساب روزشمار وبلاگت 5روزه که وارد ماه 8شدیم! نمیدونم کدوم درسته! البته هفته های بارداری دقیق تره.به هرحال مهم اینه که خداروشکر داریم به روز دیدار نزدیک میشیم. کمتر از 60روز دیگه ان شالله به امید خدای بزرگ تو بغلم خواهی بود الان که دارم مینویسم دائم داری تو شکمم اینور اونور میری؛هی شکل شکمم رو تغییر میدی! چندروزه ماشالله هزارماشالله فعالیتت زیاد شده و ضرباتت دردناک.خودت رو گوله میکنی تو شکمم. دیشب دیدم ضرباتت بیوقفه و شدید و به وضوح قابل روئیته,نخواستم بابایی ازین لحظه های شیرین ...
22 مرداد 1393

29 هفته و 1 روز

سلام عزیزدلم سلام پسرم خوبی؟ الان که دارم مینویسم برات ساعت یه ربع به 4روز هشت مرداد 93است. منو تو توخونه تنهاییم بابا رحیم با مامان و باباش و عمه رفتن ییلاق. همین الان رفتن صورت و چشمهای من هنوز خیسه ببخشید مامانی ؛ببخشید عزیزم...دست خودم نیست میدونم تو ناراحت میشی ولی باااور کن نمیتونم گریه نکنم دست من نیست بی اختیار چشمام پرازاشک میشه و من نمیتونم جلوشو بگیرم از یکشنبه که فهمیدم میخواد بره دائم گریه کردم!اعصاب اونم با گریه هام داغون کردم. تو میدونی مامان,من نمیتونم دوری بابارو تحمل کنم :( من طاقت دوریشو ندارم :( از طرفی هم از جاده ی ییلاق خیلی میترسم,همش استرس  دارم و میترسم... ای کاش این موض...
8 مرداد 1393

27 هفته و 3 روز

سلام عزیزدلم سلام زندگیم خوبی؟ من خوب نیستم :( چندروزیه یه موضوعی راجع به تو فکرم رو مشغول کرده و واقعا اعصابم خورده ای کاش همش خیال باشه,ای کاش همش دروغ باشه :(( به کسی نگفتم و فعلا هم نمیگم تا مطمئن بشم انشالله که این فکرا فقط از نگرانیهای من نشات میگیره و واقعیت نداره...دعا کن پسرم از هفته ی 27 تکون خوردنات تغییر کرده...محکم تر و واضح تر شده انگار هرچی بزرگتر میشی کارات هم فرق میکنه گاهی واقعا خندم میگیره از کارات,اینقدر ورجه وورجه میکنی که شکمم هی تغییر شکل میده. چندشب پیش تو خواب یه ضربه محم بهم زدی و از خواب پروندیم تازگی بیشتر اوقتا سمت چپم هستی, بیشتر هم توی پهلوهام حست میکنم فک کنم پاها باشه. ص...
27 تير 1393

26 هفتگی و پایان ماه ششم

سلام عشقم سلام جونم سلام زندگی مامان خوبی پسر قشنگم؟ امروز 26هفته رو تموم میکنیم و انشالله از فردا یعنی 18تیر وارد ماه هــــــفتم از زندگی جنینیت میشی هفته ی قبل یعنی 11 تیر نوبت ویزیت داشتیم پیش دکترم چون ازین شهر رفته مجبور شدیم بریم مطب شهرری ش با بابات رفتیم خداروشکر خلوت بود و اصلا اذیت نشدیم 4کیلو اضافه کرده بودم که دکتر اصلا راضی نبود! و گفت خیلیه!!! همون حرفای ماه قبل رو تکرار کرد .برنج و نون محدود بشه؛ماکارونی و سیبزمینی خورده نشه گوشت شیر و ماست و سبزی و میوه بیشتر خورده بشه و... این بار برعکس همیشه بابات هم اومد تو اتاق دکتر صدای قلبت رو با دستگاه چک کرد...هزار ماشالله شکمم رو اندازه گرفت...
17 تير 1393

24 هفته و 4 روز

سلام پسر قشنگم خوبی عزیزدلم؟ ببخش که خیلی وقته برات ننوشتم؛ تنبلیه دیگه الان برات این چندوقت رو توضیح میدم تو پست قبلی گفتم که شاید بریم دماوند ؛ جور نشد که بریم روز نیمه شعبان بابا نذر داشت شیرینی و شربت پخش کنه؛ همین کاررو هم کرد و غروب جمعه تو کوچمون میزچیدیم و شیرینی و شربت پخش کردیم دوروز بعد یعنی یکشنبه 25 خرداد ؛ نوبت سونو داشتم؛ اون روز که رفتم  بیمارستان دکتر گفت میخوای سونو بنویسم؟ منم از خدا خواسته که تورو ببینم؛گفتمم آره دوتایی با پدرت رفتیم مرکز سونوگرافی،طبق معمول کلی معطل شدیم وقتی نوبتم شد اولین صحنه ای که دیدم ازت خوردن دستات بود الهی قربونت برم که داشتی دستاتو میخوردی یه کم ک...
7 تير 1393

21 هفته و 2 روز

سلام امیرعلی مامان سلام خوشگل مامان..خوبی پسر قشنگم؟ قربونت بره مامان الهیییییییییییی پس فردا وارد ماه ششم میشیم انشالله دوهفته ای هست که برات ننوشتم ؛ تو این دوهفته تکون خوردنات رو خیلی خوب احساس کردم ماشالله هزار ماشالله دائم داری تکون میخوری مامانی چکار میکنی اون تو ؟!!  دائم داری اینور اونور میری شیطونک ! یه موقع اینقدر وول میخوری که خنده م میگیره از کارات الهی قربونت به ماااادر خوب؛ خاله اینا هفته ی پیش از کربلا برگشتن,باهم رفتیم فرودگاه استقبالشون؛طوفان شد !! اصلا یه وضعی! خاله جون برات کلی سوغاتی آورده...عروسک رو لباس و... مامان جون هم بهش پول داده بود تا ازونجا برات اسباب بازی بخره ...
15 خرداد 1393